تبليغاتX
کودکی دوره خوب

کودکی دوره خوب

کودکی بال و پری نازک داشت - عطشش تند ز قاقالیها و شبش پر ز لالاییها

به یاد پدر

پدرم اين جوري بود وقتي من :
 

4 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم هر كاري رو مي تونه انجام بده .
 

5 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم خيلي چيزها رو مي دونه .


6 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم از همة پدرها باهوشتر.


8 ساله كه شدم ، گفتم پدرم همه چيز رو هم نمي دونه.
 

10 ساله كه شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها كه پدرم بچه بود همه چيز با حالا كاملاً فرق داشت.
 

12 ساله كه شدم گفتم ! خب طبيعيه ، پدر هيچي در اين مورد نمي دونه .... ديگه پيرتر از اونه كه بچگي هاش يادش بياد.
 

14 ساله كه بودم گفتم : زياد حرف هاي پدرمو تحويل نگيرم اون خيلي اُمله .
 

16 ساله كه شدم ديدم خيلي نصيحت مي كنه گفتم باز اون گوش مفتي گير اُورده .
 

18 ساله كه شدم . واي خداي من باز گير داده به رفتار و گفتار و لباس پوشيدنم همين طور بيخودي به آدم گير مي ده عجب روزگاريه .
 

21 ساله كه بودم پناه بر خدا بابا به طرز مأيوس كننده اي از رده خارجه
 

25 ساله كه شدم ديدم كه بايد ازش بپرسم ، زيرا پدر چيزهاي كمي درباره اين موضوع مي دونه زياد با اين قضيه سروكار داشته .
 

30 ساله بودم به خودم گفتم بد نيست از پدر بپرسم نظرش درباره اين موضوع چيه هرچي باشه چند تا پيراهن از ما بيشتر پاره كرده و خيلي تجربه داره .
 

40 ساله كه شدم مونده بودم پدر چطوري از پس اين همه كار بر مياد ؟ چقدر عاقله ، چقدر تجربه داره .
 

50 ساله كه شدم حاضر بودم همه چيز رو بدم كه پدر برگرده تا من بتونم باهاش دربارة همه چيز حرف بزنم ! اما افسوس كه قدرشو نتونستم خيلي چيزها مي شد ازش ياد گرفت !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 8:31  توسط زهرا  | 

من کی هستم؟؟؟

من« دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود.

من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم.

من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني 20 آگهي تسليت در 20 روزنامه معتبر چاپ مي کنند.

من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش- البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند.

من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه فقط بيست و پنج هزار تومان ، بدهد.

من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد.

من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند.


من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.


من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند.


من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند.


من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند.

 

من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم چون آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.


من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود.


من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم.


من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم و نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم.


من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند.

 

من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند.


من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم.

 

من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي يقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم.

 

من در ادبيات ديرپاي اين کهن بوم ؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم.

 

دامادم به من «وروره جادو» مي گويد.

 

حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند.

من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم.

 

مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند.

من کیستم؟ 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 8:54  توسط زهرا  | 

 

 

 

پشت پنجره باران را به تماشا نشسته ایم. قطره های بارون روی آب حوض رقص شادمانه ای دارند

چهره تو مثل همیشه ملیح است و معصوم. 

 صدای خنده های شادمانه ات قشنگترین ترانه های خوشبختی را می ماند .

عجب بارونی داره میاد !!!!

قطره های باران را روی صورتم حس می کنم. صورتم خیس شده. ولی ما پشت پنجره هستیم !!!!

چشمهامو باز می کنم.

شاید هزارمین بار است که  خیسی بالش بیدارم می کند.

تو رفته ای برای همیشه و رویاهای شبانه هم هرگز نمی تواند  گولم بزند سردمه.........

گرمی یادت تنم را یخ می زند

چشمهامو می بندم

می خوام باز هم خواب ببینم

خواب بارون

من و تو و بارون

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 7:54  توسط زهرا  | 

..:: سخنان آموزنده که از هر طرف جمع کردم ::..

اگر فقط طلب عشق کنی آنوقت نابالغ باقی خواهی ماند ، بچه باقی خواهی ماند . تا موقعی که بالغ نشوی و نتوانی عشق را نثار کنی ، هنوز از بچه گی در نیامده ای .

مردان شجاع فرصت می آفرينند ترسوها و ضعفا منتظر فرصت مي نشينند .

خوشبختی يعني هماهنگی با حوادث روزگار .

اشتباه فرصتی است كه هوشمندتر باشيم. 

موفقيت توانايي رفتن از شكستی به شكست ديگر بدون از دست دادن شور و حرارت است.

ما چقدر دير متوجه مي شويم كه زندگي وحيات يعني همان دقايق و ساعاتی كه با كمال شتابزدگی و بی رحمی انتظار گذشتن آنرا داشته ايم.


بهشت نيز در تنهايی ديدنی نيست .

مهم نيست اگر زمين بخوريد ، مهم دوباره برخاستن است .

با زبان خوش و ملاطفت ، مي توانيد فيلی را با يک تار مو به دنبال خود بکشانيد .

 

آن چه امروز شما راست یک روز به دیگری سپرده می شود .

به همه عشق بورز، به تعداد كمی اعتماد كن، و به هيچكس بدی نكن.

چنان باش كه بتوانی به هر كس بگوئی مثل من رفتار كن. 

 وضع و حال مردمان تنگ فکر به وضع و حال بطریهای تنگ دهن می ماند ، هرچه کمتر در خود داشته باشند با سر و صدای بیشتری آن را به خارج می ریزند .

 
مغز ما یک دینام هزار ولتی است که متاسفانه اکثرمان بیش از یک چراغ موشی از آن استفاده نمی کنیم .
 
هرگز در ميان موجودات مخلوقي كه براي كبوتر شدن آفريده شده كركس نميشود. اين خصلت در ميان هيچ يك از مخلوقات نيست جز آدميان.
 
گذشت زمان بر آنها که منتظر می مانند بسیار کند، بر آنها که می هراسند بسیار تند، بر آنها که به سر خوشی می گذرانند بسیار کوتاه است.
 
شکوه دنيوی همچون دايره‌ای است بر سطح آب که لحظه به لحظه به بزرگی آن افزوده می‌شود و سپس در نهايت بزرگی هيچ می‌‌شود.
 
قبل از اینکه اخم کنی، کاملا مطمئن شو که هیچ سوژه ای برای لبخند زدن وجود ندارد.

خوشبختی بر سه ستون استوار است: فراموش کردن گذشته، غنیمت شمردن حال وامیدوار بودن به آینده.

فاصله تابش خود را بر دیگران تنظیم کن خداوند خورشید را در جایی نهاد که گرم کند ولی نسوزاند.

زیبایی زندگی در آنچه بدست آوردیم نیست...زیبایی زندگی به راهیست که رفته ایم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 9:47  توسط زهرا  | 

تولد تولد تولدت مبارک

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سلام به دوستای خوبم

امروز خیلی خوشحالم نمی دونم اما بعضی ها می گن باید ناراحت بود چون یکسال از عمرت رفته اونم به خوبی یا بدی بستگی به کرمت داشته که آیا خدا خوبیهات رو قبول می کنه یا نه؟؟!!! به هر حال خوشحالم که خدا دوباره این فرصت رو به من داد تا یکسال رو ببینم تا برسم به ۱۴ شهریور اونم ۲۷ سال که این هم برای خودش عزتیه

 

تولدم مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 8:30  توسط زهرا  | 

..:: نامه چارلی چاپلين به دخترش ::..

دخترم جرالدين ٬ از تو دورم . ولي يك لحظه ٬ تصوير تو از ديدگانم دور نمی شود . تو كجايي ؟ در پاريس  روی صحنه تئاتر پر شكوه " شانزليزه " ؟ اين را می دانم و چنان است گویی در اين سكوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهايت را می شنوم . شنيده ام ٬ نقش تو در اين نمايش پرشكوه ٬نقش دختر زيبای حاكمی است كه اسير خان تاتار  شده  است .

جرالدين  در نقش ستاره باش و بدرخش٬اما اگر فرياد تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی آور گلهايی كه برايت فرستاده اند ٬ به تو فرصت هوشياری داد ٬ بنشين و نامه ام را بخوان .

من ٬پدر تو هستم . امروز نوبت توست كه صدای كف زدنهای تماشاگران  ٬گاهی تو را به آسمانها ببرد . به آسمانها برو ٬ ولي گاهي هم به روي زمين بيا و زندگی مردم را تماشا كن . زندگی مردم را تماشا كن .ندگی آنان كه با شكم گرسنه و در حالی كه پاهايشان از بينوايی می لرزد و هنرنمايی می كنند . من خود يكی از ايشان بوده ام .

جرالدين ٬ دخترم ٬ تو مرا درست نمي شناسي ٬ در آن شبهاي بس دور ٬ با تو قصه ها گفتم .آن هم داستانی شنيدنی است .

داستان آن دلقك گرسنه كه در پست ترين صحنه های لندن آواز می خواند و صدقه می گيرد داستان من است . من طعم گرسنگی را چشيده ام . من درد نا بسامانی را كشيده ام و از اينها بالاتر من رنج حقارت آن دلقك دوره گرد را كه اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند و سكه صدقه آن رهگذر  غرورش را خرد نمی كند . با اين همه زنده ام و از زندگان پيش از آنكه بميرند حرفی نبايد زد . به دنبال نام تو  نام من است :"چاپلين "

جرالدين ٬ دخترم ٬دنيايی كه تو در آن زندگی می كني  دنيای هنر پيشگی و موسيقی است . نيمه شب  آن هنگام كه از سالن پرشكوه " شانزليزه " بيرون می آيی , آن ستايشگران ثروتمند را فراموش كن . حال آن راننده تاكسی را كه تو را به منزل می رساند  بپرس . حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه نداشت ٬مبلغی پنهانی در جيبش بگذار . به نماينده  خود در پاريس دستور داده ام ٬ فقط وجه اين نوع خرجهای تو را بی چون و چرا  بپردازد . اما برای خرجهای ديگرت بايد صورت حساب آن را بفرستی .

 دخترم ٬ جرالدين ٬ گاه و بيگاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد و مردم را نگاه كن . زنان بيوه كودكان يتيم را بشناس و دست كم  روزی يك بار بگو : من هم از آنان هستم . تو واقعاً يكی از آنان هستی  نه بيشتر .

 هنر قبل از آنكه دو بال به انسان بدهد اغلب دو پای او را می شكند . وقتی به مرحله ای رسيدی كه خود را برتر از تماشاگران خويش بدانی , همان لحظه تئاتر را ترك كن و با تاكسی خود را به حومه پاريس برسان . من آنجا را به  خوبی می شناسم . آنجا بازيگران همانند خويش را خواهی ديد كه قرنها  پيش  زيباتر از تو و مغرورتر از تو هنرنمايی می كنند. اما در آنجا از نور خيره كننده تئاتر "شانزليزه "خبری نيست .

دخترم , جرالدين , چكی سفيد امضا  برايت  فرستاده ام كه هر چه دلت می خواهد , بگيری و خرج كنی . ولی هر وقت خواستی دو فرانك خرج كنی , با خود بگو : سومين فرانك  از آن من نيست . اين مال يك مرد فقير و گمنام است كه امشب به يك فرانك احتياج دارد . جست وجو لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی يافت . اگر از پول و سكه برای تو حرف می زنم   برای آن است  كه از نيروی فريب و افسون پول  اين فرزند بيجان شيطان  خوب آگاهم . من زمانی دراز در سيرك زيسته و هميشه و هر لحظه برای  بندبازان روی ريسمانی نازك و لرزنده  نگران بوده ام  اما دخترم  اين حقيقت را بگويم كه مردم برروی زمين  استوار و گسترده بيشتر از بندبازان ريسمان نا استوار , سقوط می كنند .

 دخترم  جرالدين ٬ پدرت با تو حرف نمی زند . شايد شبی درخشش گرانبها ترين الماس اين جهان  تو را فريب بدهد و آن شب است كه اين الماس آن ريسمان نا استوار زير پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است روزی كه چهره زيبايی يك اشراف زاده بی بندو بار  تو را بفريبد  آن روز است كه بند بازی ناشی خواهي بود .هميشه بندبازان ناشی سقوط می كنند .  از اين رو  دل به زر وزيور مبند . بزرگترين الماس اين جهان آفتاب است كه خوشبختانه  بر گردن همه  می درخشد اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی با او يكدل باش و به راستی او را دوست بدار . معنی اين را وظيفه خود در قبال  اين موضوع بدان . به مادرت گفته ام كه در اين خصوص براي تو نامه ای بنويسد . او از من بهتر معنی عشق را می داند . او برای تعريف "عشق " كه معني آن " يكدلی " است شايسته تر  از من است . دخترم  هيچ كس و هيچ چيز ديگر در جهان  نمی توان يافت كه شايسته آن باشد  دختری ناخن پاي خود را برای آن عريان می كند .

برهنگی بيماری عصر ماست . به گمان من  تن تو بايد مال كسی باشد كه روحش را برای تو عريان كرده است .

 حرف بسيار برای تو دارم ولی به وقت ديگر می گذارم و با اين آخرين پيام , نامه را پايان می بخشم :

 انسان باش ٬ پاكدل و يكدل . زيرا گرسنه بودن  صدقه گرفتن و در فقر مردن  بارها قابل تحمل تر از پست بودن و بی عاطفه بودن است .

 

پدر تو ٬ چارلی چاپلين

سوییس ، سال 1963 

--------------------------------------------------------------------

سلام بر همگی

واقعیت اینه که هر وقت این صفحه رو باز می کنم و چشمم به نامه چاپلین می افته با خودم میگم واقعا چاپلین  وقتی این نامه رو می نوشت فکر می کرد به اینکه یه روزی نامه اش در وب من در اونور دنیا قرار بگیره؟ نه تنها وب من بلکه وب های زیادی کپی این نامه را گذاشته اند و میشه همه جا نه تنها این نامه بلکه نامه های شخصی افراد زیادی را دید.

با خودم فکر می کنم آیا واقعا آدم مهمی بودن چیز خوبی می تونه باشه؟؟؟

درسته که هنرمندان و دانشمندان و سیاستمداران بزرگ و در کل آدمهای به اصطلاح بزرگ خودشونو متعلق به همه می دونند ولی آیا واقعا این حق  ماست که خودمونو محق بدونیم به اینکه می تونیم دست در خصوصی ترین زوایای زندگی این اشخاص ببریم؟ آیا آدمهای بزرگ نمی تونن حریم شخصی داشته باشند.

وقتی توی اینترنت چشمم به نامه های دکتر شریعتی ... نامه های فروغ...نامه های عاشقانه نیما یوشیج به عالیه و غیره و غیره.... می افته از خودم می پرسم آیا واقعا نیما دلش می خواست نامه های عاشقانه اون به همسرش اینطور در انظار عمومی باشه؟

به نظرم اصلا کار قشنگی نمیاد

البته می دونم که شاید اونهایی که این نامه ها را در اختیار عموم قرار می دهند به نوعی می خواهند اولا دست نوشته ها را جاودانگی ببخشند و از طرفی ما را با اونها بیشتر آشنا کنند ولی به نظر من همه آدم های مهم بلاخره خودشون وقتی زنده بودند جوری زندگی کردند که ما اونها را بشناسیم و همیشه به یادشان باشیم

به نظرم همه شون حرفهایی که می خواستن به ما بگویند خودشون گفته اند

چارلی همه حرفهایی را که باید می زد با فیلمهایش زده یا نیما را با شعر هایش هم می شود بهتر شناخت

ای کاش کنجکاوی هایمان شکل قشنگتری داشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 10:54  توسط زهرا  | 

 

 

تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری ست!
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست!
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است!

هنوز پنجره باز است تو از بلندی ایوان به باغ می نگری .
درخت ها و چمن و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین ، به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر مهر از آفتاب ، می نگرند.

تمام گنجشکان
که در نبودن تو مرا به باد ملامت گرفته اند ؛
تو را به نام صدا می کنند!
هنوز نقش تو را از فراز گنبد کاج
کنار باغچه،
زیر درخت ها،
لب حوض
درون آینۀ پاک آب می نگرند

تو نیستی که ببینی، چگونه پیچیده ست
طنین شعر نگاه تو در ترانۀ من .
تو نیستی که ببینی ، چگونه می گردد
نسیم روح تو در باغ بی جوانۀ من.

چه نیمه شبها ، کز پاره های ابر سپید
به روح سپهر
تو را چنان که دلم خواسته ست، ساخته ام!
چه نیمه شبها- وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم هم زدنی
میان آن همه صورت، تو را شنخته ام!

به خواب می ماند،
تنها، به خواب می ماند
چراغ، آینه ، دیوار ، بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست ، از تو می گویم
تو نیستی که ببینی ، چگونه از دیوار
جواب می شنوم.

تو نیستی که ببینی که چگونه دور از تو
به روی هر چه در این خانه است
غبار سربی اندوه بال گستر ده ست
تو نیستی که ببینی دل رمیدۀ من
به جز تو ، یاد همه چیز را رها کرده ست.

غروب های غریب
در این رواق نیاز
پرنده ساکت و غمگین،
ستاره بیمار است.

دو چشم خستۀ من
در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار ست
تو نیستی که ببینی!

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 13:47  توسط زهرا  | 

درخت تاک

 

 

 

 

مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.

مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت. فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت. و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد

و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی.تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند.و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد.

من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را.


مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت: خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 9:51  توسط زهرا  | 

love story

Love Story

Where do I begin?
To tell the story of how great a love can be
The sweet love story that is older than the sea
The simple truth about the love she brings to me
Where do I start?
With her first hello
She gave new meaning to this empty world of mine
There's never be another love , another time
She came in to my life and made the living fine
She fills my heart

She fills my heart with very special things
With angels songs , with wild imaginings
She fills my soul with so much love
That anywhere I go I 'm never lonely
With her around who could be lonely
I reach for hand it's always there
How long does it last ?
Can love be measured by the hours in a day?

I have no answers now but this much I can say
I know I 'll need her till the starts all burn
away
    And she 'll be measured by the hours in a day ?
I have no answers now but this much I can say
I know I ' ll need her till the start all burn 
away
And she 'll be there

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 15:57  توسط زهرا  | 

22 روش واسه اذیت کردن دخترا (قابل توجه پسرا-->>به خانوما بر نخوره خودمم یه دخملم :) )

۱.تو خيابون خيلي با احترام از يه دختر آدرس بپرسيد بعد از جواب دادن جلوي چشماش از يكي ديگه بپرسيد

2. پشت چراغ قرمز راننده جلويي اگه دختر بود قبل از سبزشدن چراغ دستتون رو بذاريد رو بوق

3.توي اتوبان جلوي ماشين يه دختر خانوم با سرعت 50 كيلومتر حركت كنيد

4.توي جمع دختراي فاميل وقتي همشون دارن يه سريال مي ببينن هي كانال تلويزيون رو عوض كنيد

5.توي يه رستوران كه چند تا دختر هم نشستن سوپ رو با صداي بلند هورت بكشيد و نوش جان كنيد

6.توي يه بوتيك كه فروشندش دختره وادارش كنيد شونصد رنگ لباس رو براتون باز كنه و در آخر بگيد خوشتون نيومد و بريد

7.توي جشن تولد يكي از دخترا فاميل تا اومد شمع ها را فوت كنه همه رو خاموش كنيد

8.اگه يه دختر يه جا يه جك تعريف كرد بلافاصله بگيد چقدر قديمي بود

9.اشتباهات لغوي دخترا رو موقع صحبت كردن تكرار كنيد و بخنديد

10.تو يه جمع دانشجويي و رسمي هنگام عكس گرفتن واسه دخترا شاخ بذاريد

11. عيد نوروز تمام پسته ها و فندق هاي سر بسته را بذارييد توي ظرف دختر مورد نظرتون

12.روزهاي باروني تا يه دختر ديديد و يه چاله پر آب و شما با ماشين بوديد يه لحظه درنگ نكنيد

13.اگه كلاس موسيقي مي رويد قبل از اجراي دختر خانوم مورد نظر پيچ هاي كوك گيتارش رو به چند جهت بچرخونيد

14.تو دانشگاه از دختر مورد نظر يه جزو 1000 صفحه اي بگيريد و بعد از اينكه تمام صفحاتش رو جا به جا كرديد بهش بر گردونيد

15.چاق بودن و بي ريخت بودن دختر مورد نظر رو دم به ساعت به اطلاعش برسونيد

16.به دختري كه دماغش رو تازه عمل كرده بگيد دكترش بد بوده و دماغش كوفته شده

17. شيشه نوشابه دختر مورد نظر رو حسابي تكون بديد و بذاريد خودش درش رو بازكنه

18. زمستون وقتي همه جا يخ زده با ديدن زمين خوردن يه دختر با صداي بلند بزنيد زير خنده

19. از يه دختر ساعت بپرسيد بعد از جواب دادن به ساعتتون نگاه كنيد و بگين ساعتش عقبه

20. توي ساندويچي موقعي كه چند تا دختر نشستن طوري كه اونا هم بشنوند از حال بهم خوردن و گلاب به روتون استفراغي كه چند روز پيش داشتيد تعريف كنيد

21. توي يه جمع كه چند تا دختر نشستن در گوشي صحبت كنيد و بلند بلند بخنديد

22. تو خيابون به يه قسمت از لباس يا صورت يه دختر خيره بشيد وبزنيد زير خنده (نمي دونيد دختره چه حالي ميشه)

هه هه هه ولی این کارو نکنید خوب (آفرین پسرای گل)

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 13:15  توسط زهرا  |